|
ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده |
جوان فقیری پیرمردی را در خواب دید. پیرمرد مکانی را به او نشان داد و گفت:«به آنجا برو و تیر در چله کمان بگذار. سپس جایی را که تیر بر آن میافتد، حفر کن. آنجا به گنجی خواهی رسید که دیگر فقیر نخواهی ماند». جوان بیدار شد و با امید فراوان به همان مکان رفت و تیر در کمان گذاشت و با قدرت پرتاب کرد، سپس محل سقوط تیر را به سرعت حفر کرد؛ اما هر چه کند، گنجی پیدا نکرد. روز بعد تلاش بیشتری کرد؛ اما مثل دیروز چیزی نیافت و این ماجرا تا چندین روز، ادامه پیدا کرد؛ تا اینکه ازپیدا کردن گنج مأیوس شد. شبی در خواب، بار دیگر آن که را دید. پیرمرد به او گفت:«ما نگفتیم تیر را در چله بکش چرا خودت را خسته کردی؟! ما گفتیم تیر را در چله بگذار، هر جا که افتد همان جا را بکن». جوان همین کار را کرد و این بار گنج را یافت. دوستان بهتر از آب روان! گاهی ما هم برای یافتن «گنج سعادت» آنقدر به این طرف و آن طرف می زنیم؛ به دنبال پیر و مراد در پشت کوه قاف می گردیم؛ و یا تصمیم می گیریم تا از یک استان بسیار که با قم ساعت ها فاصله دارد؛ چهل هفته راهی مسجد مقدس جمکران شویم. یا فلان کار، یا نذر سخت را می کنیم؛ تا اینکه امام زمان علیه السلام را ببینیم. غافل از این که آن گنج، کنار ما و یا بهتر بگوییم نزد خود ماست. باید برای اصلاح نفس اقدام کنیم و عملکردمان را بازبینی کنیم؛ لازم نیست در روزهای گرم تابستان، به صورت پی در پی روزه بگیریم و یا روزانه، صد رکعت نماز مستحبی بخوانیم، بلکه باید از خودمان شروع کنیم؛ از هیمن مسائل دم دستی و از نحوه رفتار با پدر و مادر یا همسر و فرزندانمان، از نماز اول وقت و با توجه؛ از کنترل زبان و بیهوده گویی. اگر اخلاق و رفتارمان را اصلاح کنیم، خود آقا- در صورتی که صلاح باشد- به دیدن ما می آید(1). آن وقت است که یک بار امتحان جمکران هم آقا راضی و وخرسند خواهد کرد. لازم نیست چله کمان ارتباط با امام زمانمان را با قدرت و زحمت بکشیم و خودمان را خسته کنیم. گنج، کنار ما و درون ماست. پس باید«یا علی» بگوییم و برای به دست آوردنش تلاش کنیم. (1) منظور آن نیست که این اعمال نامطلوب هستند، بلکه سخن آن است که این اعمال برای جلب رضایت حضرت، کافی نیست.
[ شنبه 30/2/91 ] [ 5:31 عصر ] [ مهدی یاوران ]
هر چه خواست کرد. نه حرمت پیامبر را دید، نه اوئی که پیامبر فدائی اش بود.(1) و نه به کودکان داخل خانه رحم کرد... حتی به در هم رحم نکرد! هیزم، در، آتش... وای مادرم... از همه چیز کمک گرفت. در و میخ و هیزم و آتش... کاش فقط این ها بود. 40 نفر گرگ بودند که در لباس آدم... برای خودش کرکری زیاد می خواند. ناگهان در اوج قلدربازی هایش به زمین کوفته شد. نگاه امیر المومنین از هر کوهی سنگین تر بود. چه می گویم! کوه چیزی نبود در مقابل جذبه او... صدای پدر بود. می دانی اگر مامور به صبر نبودم نمی توانستی... خودش هم بعدها گفت که می دانستم علی مامور به صبر بود. اگر علی مامور به صبر نبود جرات نمی کردم آن گونه رفتار کنم... [ یکشنبه 3/2/91 ] [ 2:40 عصر ] [ مهدی یاوران ]
دویدند سمت خانه... دنبال کسی بودند، کسی که عطر خانه متعلق به نفسهای او بود. مادر... باور کردنی نبود، مگر می شود این خانه بدون مادر، میوه دل پیامبر دوام بیاورد! پدر، پدر کجاست؟! دویدند سمت پدر. پدر! مادر، مادر... این رکن عالم خلقت بود که با تمامی غصه هایش که حال غصه ای سنگین تر از قبل بر آن افزوده شده بود با اندوه فراق فاطمه(سلام الله علیها) سمت خانه بی فاطمه (سلام الله علیها) روانه شده بود. مسافت کوتاهی بود، اما چرا تمامی نداشت. امیر المومنین را دریابید ... نمی دانم چند بار به زمین نشست. علی بن ابی طالب(سلام الله علیه)، کسی که منزلتش نسبت به رسول الله به منزلت هارون به حضرت موسی می ماند. بزرگی که باورنکردن او به عنوان بهترین بشر، کفر محسوب می شود.(1) گام هایش نای حرکت نداشتند. حتی فکرش هم آزاردهنده بود. مگر می شد بی فاطمه زندگی کرد... (1) رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه و آله: علی خیر بشر، من أبی فقدکفر [ چهارشنبه 30/1/91 ] [ 5:29 عصر ] [ مهدی یاوران ]
دود به آسمان برخواست واین صدای بانوی بی نظیر مدینه بود که در هوا پیچید:فضه خذینی...
[ دوشنبه 21/1/91 ] [ 2:16 عصر ] [ مهدی یاوران ]
به نام او و برای او دوباره بهارشده بود... بنفشه ها سر برآورده بودند... مثل همیشه از پشت پنجره ی شیشه ای طلوع کردی. درست لحظه ای پس از به دنیا آمدن بهار... دعا کردی... سرآغاز نورافشانی خدا را خواندی... یا مقلب القلوب... و سپس ارباب را دعا کردی... اللهم کن لولیک... واللهم اعطه فی نفسه... بالا آمدی خورشید... و گوشه ی پنجره جای گرفتی... کنار قاب طلایی امید... قاب طلایی آینده... آینده ای روشن... گفتی برای درخشش باید تلاش کرد و تلاش بدون قدردانی خواهد مرد...! گفتی معرقی که برای آینده ریخته می شود مقدس است و باید آن را تکریم نمود... سکه ای را که در راه پیشرفت داده شده نباید ضایع کرد که اجر گذشتن از مال در راه وطن و آبادی مثل پاسداری از قطرات سرخ رنگ انسانها، والا و واجب است. از عشق گفتی... از گل های روئیده در باغ مهر! از میوه های درخت تلاش!... از ثمرات قدردانی به آبیاری چشمه های زلال همکاری... آن هم در راه سرزمینی سبز... گل ها و میوه ها و ثمراتی از کشور عشق و مهر و دوستی، ایران... آری... از قاب شیشه ای پنجره طلوع کرد و گفت... روزهای آینده تا آمدن بهاری دیگر بهاری خواهد بود. به شعار: «تولیدملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی» [ شنبه 12/1/91 ] [ 12:0 عصر ] [ مهدی یاوران ]
[ سه شنبه 2/12/90 ] [ 12:59 عصر ] [ مهدی یاوران ]
نوزده سال. نوزده سال تمام قافله سالار بود. سوار اسبش می شود وکاروان می برد مکه. اسب ها و شترها آماده ی حرکت بودند. مثل هر سال اسب او جلوی همه بود. توی خواب بهش گفته بودند: «دل مردم را نشکن. امسال هم برو، دست خالی برنمی گردی.» شب آخر، نیمه های شب، توی مسجد الحرام. کسی زد روی شانه اش: «علی بن مهزیار را می شناسی؟» سرش را تکان داد: «خودمم.» گفت: «دنبالم بیا». رفت. خیمه ای نشانش داد، وسط بیابان: «چرا معطلی؟ امام منتظر است». ü برای پیدا کردنش باید حاجی شویم. یعنی باید تقوا کسب کنیم و تقوا در کلام امام صادق (علیه السلام) انجام واجبات و ترک محرمات معنا شده. [ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 1:28 عصر ] [ مهدی یاوران ]
ظرف آبش سوراخ شده بود وسط راه. نه می توانست آب بردارد برای وضو، نه برای خوردن. نشسته بود کنار برکه و زانوی غم بغل گرفته بود. جوانی آمد بالای سرش: «چرا ناراحتی حاجی؟» اگر هر کس دیگی بود، داد می زد سرش، اما به دلش افتاد با جوان گرم بگیرد. پرسید: «اسمت چیست؟» گفت: «عبدالله.» پرسید: «کارت چیست؟» گفت: «طاعه الله». حاجی خندید. گفت: «ظرف آبم سوراخ شده. تا مقصد هم کلی راه مانده.» جوان هم خندید: «دوباره نگاه کن. سوراخ نیست.» ظرف را بلند کرد. سوراخ نبود. آب برداشت. هم برای وضو، هم برای خوردن.
ü اگر خوب نگاه کنی در زندگی تو هم فراوان است از این یاری های بی منت مولا... [ سه شنبه 25/11/90 ] [ 12:57 عصر ] [ مهدی یاوران ]
اسمش "زهری "بود . رفت پیش نمایند ه ی امام . پرسید : " چه طور می شود امام زمان را دید ؟ " - الان زمان غیبت است ? نمی شود ! گفت : " خواهش می کنم کاری کن که من ببینمش . دیگر نمی توانم تحمل کنم ? صبرم تمام شده ? خواهش میکنم ..... - فردا صبح بیا ببینم چه می شود . ایستاده بود منتظر . محمد بن عثمان آمد، جوانی هم راهش بود؛ زیبا و خوش بو. محمد گفت: " همان کسی که می خواستی." زهری شروع کرد به پرسیدن سوال هایش. تمام که شد جوان راه افتاد و وارد خانه ای شد. زهری توی دلش گفت: "خوب شد. خانه اش را پیدا کردم. حالا هر وقت که بخواهم می توانم ببینمش." صدای محمد را شنید که می گفت:" هر چه می خواهی بپرسی، بپرس. دیگر نمی بینی اش." زهری دوید طرف جوان. از پشت در صدایش را شنید که گفت:" کسی که نماز مغرب و عشایش را آن قدر عقب بیندازد که همه ی ستاره ها در آسمان پیدا شوند و نماز صبحش را آن قدر عقب بیندازد که ستاره ها دیگر دیده نشوند، ملعون است و از رحمت خدا به دور." چقدر مراقب اوقات نماز هستی؟ امام صادق علیه السلام هم فرمود: شیعان ما را در اوقات نماز بشناسید. [ پنج شنبه 20/11/90 ] [ 1:6 عصر ] [ مهدی یاوران ]
خلیفه الله است، مثل آدم. عمر طولانی دارد، مثل نوح. و اما کلام آخر، امام میراث دار همه خوبی ها ست. [ پنج شنبه 13/11/90 ] [ 12:6 عصر ] [ مهدی یاوران ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |