سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده
سلام این وبلاگ کاری ست از بروبچه های واحد فرهنگی مجتمع یاوران حضرت مهدی سلام الله علیه. مجتمع یاوران محل تجمع کسانی ست که دلشان هوای کوی یار می کند...

به نام آفریدگار مهر

آقا اجازه!

دوستان بهتر از آب روان سلام! مجتمع فرهنگی آموزشی یاوران حضرت مهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف» فضایی است جهت استفاده کسانی که می خواهند اردوهای فرهنگی آموزشی در قم برگزار کنند.

فضایی که در و دیوارش مزین شده به کلام نور، به القاب جانشین خداوند متعال

راستی!اگر دلتان هوای کوی یار کرد و خواستید از فضای مجتمع یاوران استفاده کنید می توانید با این شماره تماس بگیرید:02537254945

آدرس: قم، بلوار انتظار، نرسیده به جمکران، مجتمع فرهنگی آموزشی یاوران حضرت مهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف»


[ یادداشت ثابت - دوشنبه 92/9/5 ] [ 10:12 صبح ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]

Image result for ?انار?‎

  گفت: "وزیرم هستی، درست. اما دلیل نمی شود سرت را بیندازی زیر و بیایی تو."
 نفس نفس می زد. دستش را گرفت بالا. یک انار دستش بود. برآمدگی های روی پوستش را خیلی راحت می شد خواند:
"لااله الا الله ... محمد رسول الله ... ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله."
 حاکم بزرگان شیعه را احضار کرد. انار را نشان شان داد. گفت:
" یا مثل کفار جزیه بدهید یا مردان تان را می کشم و زنان تان را به اسارت می گیرم، یا دلیل قانع کننده ای بیاورید."
 به هم نگاه کردند. دست و پاشان می لرزید. سه روز مهلت خواستند. داد.
 جمع شدند و از بین خودشان سه نفر انتخاب کردند تا به امام زمان متوسل شوند. شب اول، نفر اول وسط بیابان. تا سحر دعا کرد. دست خالی برگشت. نفر دوم، شب دوم. تا خود صبح التماس کرد و گریه و زاری و باز هم بی نتیجه. شب سوم محمد بن عیسی صدایی شنید:
"چرا با این حال به بیابان آمده ای؟ با سر و پای برهنه؟"
گفت:
"به هیچ کس نمی گویم جز امامم."
پرسید:
" اگر من امامت باشم؟"
گفت:
" باز هم نمی گویم. خودت می دانی."
خندید:
"مشکلت انار حاکم است. راه حلش را هم می گویم... ."
پرسید:
"جوابت چیست؟"
گفت:
"فقط در خانه ی وزیر می گویم."
 رفتند خانه ی وزیر. وسط حیاط یک درخت انار بود و دور تادورش اتاق. به یکی شان اشاره کرد:
"آن جا، آن جا می گویم."
رنگ وزیر پرید. رفت طرف در اتاق. بازویش را گرفت.
"کجا اول حاکم، بعد من،بعدش تو."
 یک راست رفت سراغ طاقچه یک کیسه ی سفید و یک قالب گلی، انار درست داخلش جا می گرفت. پرسید:
"از کجا فهمیدی؟"
جواب داد:
"امامم گفت."
ما صاحب داریم بی صاحب نیستیم.


[ چهارشنبه 95/10/22 ] [ 10:58 صبح ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]

نتیجه تصویری برای امام عصر

مادری که تو را با شیره ی جان بزرگ کرده...
پدری که همه عمر برای آسایش تو کار کرده...
دوستی که در زمان سختی، همه جوره پای تو ایستاده...
و تو...
حالا...
اگر یک حرف نامربوط به مادرت بزنی...
جلوی جمع!...
اگر آبروی پدرت را ببری...
در محله!...
اگر زیرآب دوستت را بزنی...
در محل کار!...
و تو...
اگر دوباره، کارت را گیر آنها بیفتد...
و با همه ی بدی ات...
بروی سراغ همان ها...
که این همه بدی بهشان کردی...
بنظرت!...
بنظرت... با تو ... چه می کنند؟
که او هر روز زیر پاهایت...
لگد میکنی...
قلب پدری را که از مادر... به تو مهربا تر است...
از دوست، رفیق تر!... و باز هم ... کارت گیر او می افتد...
هر روز ... و باز... به سراغش میروی... و باز ... او ... و باز او... و باز او!...
و باز تو... و باز تو ... و باز تو!...
که اگر این گونه نبود که ما دوستدار اصلاح کار شما ( عاشق شما) هستیم و به شما نظر لطف و رحمت داریم...
از توجه و التفات به شما ( به دلیل کارهای ناپسندتان ) احتراز می کردیم...
 

 


[ پنج شنبه 95/10/9 ] [ 10:0 صبح ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]

نتیجه تصویری برای گل یا پوچ

 فکر و ذکرم شده بود خرید ماشین صفر و دوخوابه کردن آپارتمانم. بی حوصله روی تخته ی کلاس نوشتم؛ « زندگی » و از بچه ها خواستم راجع به آن حرف بزنند.
 سید رضا، گویی زنگ ساعت بود؛ بیدارم کرد. از غفلت خودم شرمنده شدم.
 گفت: « زندگی مثل گل یا پوچ می ماند. با یاد امام زمان علیه السلام گل است، بدون آن پوچ!»


[ دوشنبه 95/10/6 ] [ 10:18 صبح ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]

 نتیجه تصویری برای قلب

حالا دیگر به بصره رسیده بود. نباید دیر می کرد، به خاطر همین، مستقیم رفت طرف مسجد. درست شنیده بود؛ در مسجد، او را دید که در میان جمع زیادی از مردم نشسته و مشغول پاسخگویی به سئوالات بود. باید به افکار نادرستش، یک پاسخ خوب می داد.
 نشست روبرویش. بعد اجازه، شروع کرد به سئوال کردن. سئوالاتش، استاد را هم به تعجب واداشته بود! از چشم، بینی، دهان و گوش رسید و از کارشان.تا رسید به اینجا که:
* ببخشید، شما قلب هم دارید؟
* بله.
*با آن چه می کنید؟
* هر چه که با این اعضاء (چشم،بینی، زبان و گوش) درک کنم، با قلبم هم تشخیص می دهم.
* مگر این اعضاء تو را از قلب بی نیاز نمی کنند؟
*نه.
* چطور بی نیاز نمی کنند، با اینکه همه سالم و بی عیبند!؟
* پسرجان، وقتی این اعضاء در چیزی که می بینند، یا می بویند، یا می چشند، و یا می شنوند، تردید کنند، در تشخیص آن به قلب مراجعه می کنند، تا شک آنها تبدیل به یقین شود.
خداوند متعال حواس انسان را بدون امام رها نکرده و برای آنها امامی گذاشته، تا اداراکش را تصحیح کند، و هر وقت شک کرد از قلبش کمک بگیرد، اما چگونه ممکن است این همه انسان را در شک و سرگردانی و اختلاف رها کند، و امامی برای آنان معین نکند، تا آنها را از شک و حیرت برهاند؟
 حرف حساب جواب ندارد؛ دیگر هیچ پاسخی نداشت تا بگوید، وقتی هم فهمید که این جوان، هشام بن حکم است، خیلی تحویلش گرفت.
 نشسته بود روبروی امام صادق علیه السلام، و داستان مناظره را مو به مو برای آن حضرت تعریف می کرد. حرف های هشام که تمام شد، امام خندید؛ خوشحال شده بود از کار شاگردش.
.......
آقا می شود یک روز هم شما به خاطر کار ما شاد باشید و لبخند برلبانتان بیاید؟؟؟؟؟


[ چهارشنبه 95/9/24 ] [ 12:34 عصر ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]


 مسلمانان هرچه دعا کردند باران نیامد. سه روز نماز باران خواندند. فایده ای نداشت. روز چهارم بزرگ مسیحیان آمد، شروع کرد به دعا کردن. باران گرفت، چه بارانی!
 آبروی مسلمان ها رفته بود و مسیحی ها مسخره می کردند. گفتند:
" اگر یک بار دیگر دعا کردیم و باران آمد. می فهمیم دین شما اصلاً دین نیست!"
 متوکل دست به دامان امام حسن عسکری علیه السلام شد. گفت:
"به داد دین جدت برس که نابود شد."
 امام به یکی از یارانش فرمود:
"می روی دشت، پیش مسیحی ها، بزرگشان که خواست دعا کند چیزی می گیرد توی دستش. آن را بگیر و برگرد."
 این کار را که کرد دعاهاشان مستجاب نشد. وقتی پرسیدند چه بود، امام فرمود:
"تکه ای از استخوان یکی از پیامبران خدا. بزرگ مسیحیان می دانست با وجود این استخوان هیچ دعایی بی جواب نمی ماند."


[ چهارشنبه 95/9/17 ] [ 11:37 صبح ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]

   پیامبرشان به آنها گفت: « خداوند "طالوت" را برای زمامداری شما مبعوث (و انتخاب) کرده است» گفتند: « چگونه او بر ما حکومت می کند با اینکه ما از او شایسته تریم و او ثروت زیادی ندارد؟!»
 جالبه ها؛ نه تنها با ذکر نام، مشکل حق ستیزان حل نشده است و اختلاف از بین نرفته، بلکه گویی آبی به آسیاب آنها بوده! پس شاید عدم ذکر نام امام مهدی علیه السلام در قرآن، قطع آب به آسیاب دشمن است؛ باشد که دست به خالفت و اختلاف نزنند؟!


نتیجه تصویری برای آسیاب+آبی


[ دوشنبه 95/9/15 ] [ 8:46 صبح ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]

  در عالم فرشتگان هم شور و نشاطی برپاست؛ قرار شده عده ی زیادی از فرشته ها بیایند به یاری امام. ... سیزده هزار و سیصد و سیزده فرشته آمده اند. هفت دسته هستند که قبلاً هم به انبیاء کمک کرده اند:
- فرشتگانی که با نوح علیه السلام بودند، در کشتی.
- با ابراهیم علیه السلام بودند زمانی که به آتش انداخته شد.
- با موسی علیه السلام بودند، هنگامی که دریا برایش شکافته شد.
- با عیسی علیه السلام بودند، آن وقت که خداوند او را بالا برد به سوی خودش.
- چهار هزار فرشته، که با پیامبر صلوات الله علیه و آله و سلم بودند.
- و چهار هزار فرشته ای که فرود آمدند برای جنگیدن در رکاب حسین علیه السلام، اما به آنان اجازه داده نشد. بازگشتند. تا اجازه بگیرند. دوباره آمدند اما، حسین علیه السلام شهید شده بود. آنان در کنار قبرش، مو پریشان و غبار آلود گریه می کنند، تا روز قیامت .... و همه این ها منتظر این روز بوده اند.


[ چهارشنبه 95/8/19 ] [ 3:2 عصر ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]

گاهی وقت ها که خیلی خسته می شوی... دوست داری... از همه چیز دست برداری... و فقط تکیه کنی به چیزی ... به کسی... با خیال آسوده... به کسی که نلغزد... تا از اضطراب هایش آزرده نشوی... به کسی که نلغزد... تا از خطاهایش آسیب نبینی... به کسی که پشتت را خالی نکند تا در پستی و بلندی ها... زمین نخوری... به آنکه نامرد نباشد... تا در گردنه ها تنها نمانی... می خواهی تکیه کنی... اما به که؟... می خواهی پشتت گرم باشد... اما به کجا؟... چگونه... تکیه به آنکه اگر با بدترین گناه ها ... از کنارش رد شوی... در کنار تو می ایستد، تو را در آغوش می گیرد... و دهانش را می گذارد کنار گوش های تو و آرام می گوید... بازهم اگر کار بدی کردی جای دیگر نرو... بیا پیش خودم... تکیه کن به آنکه کوه نیست... امام کوه هاست... به آنکه فرازها وامدار شانه ها و فرودها منت دار قدم های اویند...
تکیه کن به آنکه هیچ گاه ... کم نمی آورد ... تکیه کن ... به آنکه دنیا به او تکیه دارد ... با خیالی آسوده، شانه ات را بسپار به کوه خدا... به امام ....
Image result for ?جلوه های محبت امام?‎


[ دوشنبه 95/8/10 ] [ 9:17 صبح ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]

 کلاس شروع شده بود که معلم پرسید: « بچه ها، انتظار فرج یعنی چه؟»
هرکس چیزیمی گفت تا نوبت به من رسید. گفتم: « آقا اجازه، یعنی معا.»
معلم گفت: « معاد؟! توضیح بده ببینم منظورت چیست!» رفتم ای تخته و این چنین نوشتم:
«انتظار فرج یعنی:
معرفت امام معصوم(م)،
عشق به عدالت (ع)،
امید به آینده ای روشن(ا)،
داشتن روحیه تعهد و مسئویت پذیری(د).»


[ پنج شنبه 95/8/6 ] [ 1:6 عصر ] [ مهدی یاوران ] [ نظر ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

وبلاگی است مهدوی پیرامون امام خوبان...
لینک دوستان
امکانات وب

رفتـــ 25


بازدید امروز: 70
بازدید دیروز: 31
کل بازدیدها: 76616